۱۳۹۷/۱/۲۷

آن بهار

دوست دارم در خاطرهٔ ایشان باشم؛ دوتایی در باران توی اتوبوس کنار هم نشسته‌اند، خیلی جوانند، حلقه دارند ولی انگار هنوز زیر سقفی تنها نبوده‌اند. دختر چادری است و سر بر شانهٔ پسر گذاشته است. بد یا خوب، من از عشقبازی‌های مختصر در خیابان خوشم می‌آید، بغل‌کردن و بوسیدن. دختر گاهی سر برمی‌دارد، نیمرخ قشنگش پایین‌تر از صورت پسر قرار می‌گیرد، لب‌ها نزدیک، چیزکی می‌گویند و لبخندشان کم نمی‌شود تا باز برگردد به شانهٔ پسر. می‌دانم انتظار بیجایی است که من را هم به یاد بیاورند وقتی اوّلین بهار باهم‌بودنشان را مرور می‌کنند. من که می‌توانم آنها را از یاد نبرم. بارانی بود و مثل زمستان سرد... .

۱۳۹۷/۱/۲۱

ایسلند

نشسته پای چرخ‌خیاطی و لباس تازه‌ای نمی‌دوزد، ترمیم می‌کند. نشسته‌ام پای چرخ‌خیاطی و چیز تازه‌ای نمی‌دوزم، تغییر می‌دهم. پیراهنی را دامن کرده و قدّ دو مانتو را کوتاه کرده‌ام. همهٔ دنیا در خواب است. همه‌اش عین فیلم‌هاست، که می‌گوید نیست؟!

۱۳۹۷/۱/۱۷

عصر رفتم پارک، پیاده‌روی. پا که بیرون گذاشتم رعدوبرق زد و هوا به‌هم پیچید. توی آلاچیق کنار پل مردی تنها نشسته بود. نزدیک‌تر که شدم دیدم نه، آشنا نیست. البته از دور هم آشنا به‌نظر نمی‌رسید. آشنای من اینجاها نیست، کجاست؟ چه می‌کند؟ توی پارک هوای غریبی بود، ابرها آسمان را خفه کرده بودند و باد شدید می‌وزید. دو دور زدم  و برگشتم. می‌خواستم آلاچیق را نگاه نکنم، نگاهم افتاد، خالی بود، آشنایم در آن نشست و بعد با من راهی کوچه‌ها شد.

۱۳۹۷/۱/۱۵

17

روبروی پنجرهٔ کوچک‌تر اتاق گلبهی دراز کشیده‌ام و خستگی درمی‌کنم. پنجره‌های ساختمان آن‌سمت بلوار معلوم نیست چون درخت‌ها نزدیک‌ترند. کی سبز شدند؟ چیزی توی ذهنم شکل نمی‌گیرد جز یک‌مشت سؤال که بعد از پرسیدن یکی‌شان، تازه یادم می‌آید چقدر تکراری است. کجا باید باشم که نیستم و اینقدر بیقرارم؟

۱۳۹۷/۱/۱۳

از وبلاگ‌هایی که نیمه‌شب‌ها پست می‌نوشتند، خوشم می‌آمد؛ صبح بیدار می‌شدی و فیدخوان برایت صبحانه داشت. صبح بیدار می‌شوی و همچنان فیدخوان برایت صبحانه دارد.

۱۳۹۷/۱/۱۲

صبح بخیر

به خودم که می‌آیم، می‌بینم به نقطه‌ای توی تاریکی خیره مانده‌ام و پوست لبم را می‌کنم. چقدر فکر می‌کنم! هر فکر هزارتو می‌شود، من را می‌بلعد و سوزش لبم بیرون می‌کشاندم. نمی‌دانم نیم‌ساعت از به‌رختخواب‌رفتنم گذشته یا نزدیک سحر است. ساعت را نگاه می‌کنم و شوکه نمی‌شوم چون می‌دانم فکروخیال قاعدهٔ زمانی دیگری دارد یا بهتر است بگویم بی‌قاعده است. باید بخوابم و دلم به پرنده‌ای خوش باشد که الآن پشت پنجره نیست ولی صبح می‌آید و می‌خواند.

۱۳۹۷/۱/۸

کلید خانهٔ همسایه دست مادربزرگم بود تا عید که می‌روند شهر خودشان، باغچه‌ها را آب بدهند. خیلی کوچک بودم. تمام جذّابیتی که من را همراه خاله‌ام، که آن‌موقع هنوز عروسی نکرده بود، می‌کشاند به آن حیاط شمالی، حوض وسطش بود، البته خود حوض نه، مجسمهٔ فرشتهٔ سفیدرنگ وسط حوض. وارد می‌شدیم، خاله باغچه‌ها را آب می‌داد و من با کمی ترس، جذب آن فرشتهٔ ساکن سفید می‌شدم؛ یک‌پای کوچکش بر زمین، بال‌ها گشوده. جوری با دلهره نگاهش می‌کردم انگار قرار بود بالأخره حقیقت را رو کند: تکان بخورد و جلوی چشم من بپرد. بعدها که خانه‌شان را خراب کردند، کاشی لاجوردی سردرشان را یکی نجات داد و حالا توی خانهٔ ماست. آن فرشته هم لابد با آجرهای خانه فروریخت ولی هیچوقت بین خرابه‌ها ندیدمش.

۱۳۹۷/۱/۶

"پی فانوس توی کوچه گم‌شدن"

شب هست، شب بوده، چشم روی شب‌وروز شب بسته بوده‌ام. تاج را از سرم برمی‌دارد، زیر پا می‌گذارد؛ تاج را نه، خود من را.

"بوی حوض"

تلویزیون ترانهٔ تکرارنشدنی فرهاد را پخش می‌کند، اشک می‌ریزم. به هفت حوض پر از آب و رنگ و نور میدان اشاره می‌کنم تا ببیند، گریه می‌کنم میان نورهای رنگی؛ رنگ و نور و اشک. منتظر شبم.

۱۳۹۷/۱/۱

"چخوف در مترو"

خوشحالم که کفش‌هایم واکس ندارد و توی واگن متروی خلوت نشسته‌ام، قدمت لباس‌هایم به سال‌ها می‌رسد و قاطی کثافتکاری و تظاهر عید شماها نیستم. در ساعتی نامتعارف و ناگهانی با قطاری خلوت به سمت خانه‌ای روشن می‌روم که اگر در دیدهٔ بنده نشسته باشید پنجره‌هایش رو به دریا و باغ باز می‌شود و چهارفصلش بهتر از بهار شماهاست.

۱۳۹۶/۱۲/۱۷

۱۳۹۶/۱۲/۹

نورهای کم و زیاد و سفید و زردی از پنجره‌ها بیرون تابیده، آسمان شب ابری و کمی قرمز شده ولی ماه تلاشش را می‌کند، پیداشدنش و دیدنش آدم را دلگرم می‌کند.
من آن کوچه را دوست دارم که ماه همیشه در آسمانش هست، و دیدنش دلگرمی است.